فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه طلايي ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک خرید بک لینک
بستن تبلیغات [X]
خواب در چشمان تر
خواب در چشمان تر

من همیشه آدمی بودم و هستم که وقتی می خوابم و بیدار می شم جای بالش رو صورتم می مونه و دقیقا در لحظات حساس آبروم رو می بر ه ، اون وقتا آزاده می گفت مامانش به جای بالش روی صورت می گه بالش مقی balesh maghay بعدشم هی می خندیدیم ، این بالش مقی به لهجه ی شهر اونا بود و من نشنیده بودم ولی چون خیلی خوشم اومده بود تل الان به کار می برمش

بگذریم اون روز دکتر نون ما ذو بعد ویزیت آی سی یو ، آف کرد که بریم برای امتحان بخونیم ، ساعت یازده و اینا بود منم اومدم پاویون ، شب قبلش کشیک بودم و به قول ارسطو شب نا آرومی رو داشتم و چون اون روز داداش کشیک بود قرار شد داداش اگه اون روز صبح مورد اورژانسی توی آی سی یو پیش بیاد رو بر ه ، منم اومدم پاویون و با کمی عذاب وجدان خوابم برد که بعد یه ربع زنگ زدن از آی سی یو ی شماره دو که مریض بدحاله و دیسترس تنفسی داره و بیا ، منم گفتم به دکتر فلانی _داداش _ بگین ، پرستاره هم گفت نه دکتر نون اینجاست و می گه سریع بیا ،خلاصه من اولش زنگ زدم به داداش و گفتم برو مورد اورژانسی هست و اونم گفت باشه ولی نمی دونم چه فکری پیش خودم کردم که بلند شدم بدو بدو رفتم آی سی یو و دیدم داداش هنوز نرسیده و استاد نون داره یه مریضی رو ویزیت می کنه و به من گفت برو زود مریض تخت دو رو ببین بدحاله ، منم سعی کردم اصلا صورتم طرفش نباشه و اونم به صورتم نگاه نمی کرد ،، بدو رفتم ماسک بردارم _لعنتی جایی هم بالش مقی افتاده بود که با ماسک پنهان نمی شد و لعنتی هم بالش مقی داشتم و هم صورتم قرمز شده بود که یهو دیدم دکتر نون داره داد می زنه که :«خوااااااااااب بودی ؟؟؟» و پرستاره هم دست دکتر نون رو گرفته و می خنده و دکتر نون هنوز سرش تو پرونده مریضه،فهمیدم که پرستاره کار خودشو کرده دیگه !!!!!

، خلاصه گفتم وااااااااااااای نه استاد و رفتم سمت مریضه و سعی کردم به پرستار فوضول نگاه نکنم اصلا !!!! تازه در این لحظه بود که داداش سلانه سلانه سر رسید !!!!


لعنتی بالش مقی !


داداش ، داداشم نیست هم لولی level مون هست که ما بهش می گیم داداش !




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 152 ،
2015-07-18

حدود یک ماه یا دو ماه پیش ، خوب یادم نیست یه روزی کشیک بودم از icu اطفال زنگ زدن که بیا بچه بدحال داریم ، مشاوره بیهوشی داره ، رفتم دیدم یه بچه ی پنج ماهه هست که با تشخیص کروپ بستری شده ۰-کروپ یه عفونت تنفسی است که بچه ها رو درگیر می کنه و خودشو لا خس خس سینه و تنگی نفس و اینا نشون می ده -پیش خودم گفتم دیگه چی از کی تا حالا برای کروپ مشاوره بیهوشی می نویسن ، اینو اگه اینتوبه کنم که دیگه خوب نمیشه ، بچه هم اون موقع خوشحال بود و داشت درمان می گرفت با نبولایزر ،،، گفتم فعلا باشه بعد میام بهش سر می زنم برگه مشاوره رو نوشتم دو ساعت بعد زنگ زدن که این بد حاله ، بیا ، رفتم دیدم آره بابا داره بی حال میشه و آزمایش گاز های خونیش البته خیلی بد نبود ولی خب کاهش سطح هوشیاری داشت و دیسترس شدید ، گفتم آماده اش کنین اینتوبه کنمش ۰ خب من هیچ وقت تو picu با مشکل اینتوباسیون مواجه نشده بودم و همیشه با اولین ترای مریض لوله گذاری میشد ، خلاصه دارو رو زد و منم قشنگ تار صوتی بچه و همه چی رو می دیدم ولی لوله از تار صوتی رد نمیشد، آخه چرا ، اونجا می خورد به یه چیزی انگار ، گفتم شاید التهاب داره یه لوله کوچکتر گرفتم اونم رد نشد ، ای بابا حالا نمی دونم چرا نفس بچه هم بر نمی گشت ، مردم از استرس ، با آمبو بهش نفس دادم نشد ، سیاه و کبود شد ، من میدیدم نای بچه رو ها ، لوله رد نمیشد ،لعنتی لعنتی

یه لوله کوچکتر گرفتم از اونا که برای نوزاد تازه به دنیا اومده می ذاریم ولی کثافت اینم رد نمیشد، وای هدا بچه سیاه شده بود عین مرده هرچی با آمبو نفس می دادم هم فایده نداشت، آتروپین ، اپی نفرین زدم ۰۰ اون روز دکتر نون آنکال بود گفتم بهش زنگ بزنین ،، یعنی جیغ می زدم ها ، تنها کاری که اون لحظه به فکرم رسید انجام بدم این بود که همون لوله کوچیکه رو نو مدخل گلوت بچه نگهداشتم و از اونجا شروع کردم آمبو زدن ، خدایا خدایا شکرت اکسیژنش رفت بالا ، ضربان قلبش بهتر شد ، وای خدایا مرسی مرسی ،،،، دیگه اینجا بود که نفسی کشیدم و یهو دیدم که دست چپم داره همینجور گزگز می کنه و نمی تونم تکونش بدم

خدایا الانم که دارم می نویسم تپش قلب گرفتم ، خیلی وحشتناک بود ، یهو دیدم دکتر نون جیغ زنان اومد ، بنده خدا فکر کنم اون موقع هنوز زایمان نکرده بود ، شایدم نه ، یادم نیست ،

خلاصه اون فکر کرده بود من نتونستم اینتوبه کنم یعنی فکر کرده بود مشکل تکنیکی منه ، اومد و دوباره همون پروسه تکرار شد

خلاصه دکتر نون سریع هماهنگ کرد که بچه بره برونکوسکوپی شه ، گفت شاید چیزی پریده تو گلوش و اون مانعی که ما بهش می خوریم جسم خارجی باشه ،، آخه مامانه می گفت بهش گیلاس دادم, گوشت گیلاس پرید تو گلوش ولی سرفه کرد خوب شد ، خلاصه مامانه می گفت این بچه از اول تولد یه کم مشکل نفسی داشته

خلاصه با یکی از بچه های سال یک و یک رزیدنت اطفال بچه رو فرستادیم رفت برونکوسکوپی و اونجا بود که گفتن حتی لوله شماره ۲/۵ هم رد نشده ، و تو برونکوسکوپی فهمیدن که تنگی بسیار شدید ساب گلوت داره -یعنی به طور مادرزاد ی همونجا که ما می خواستیم لوله رو رد کنیم تنگ بوده و بچه تا حالا به سختی نفس می کشیده و حالا یه تریگر مثل سرماخوردگی باعث شده که این خودشو نشون بده ،،،

وای دیگه بچه رو اورژانسی تراکیوستومی کردن ،، و فرستادن ،-یعنی از گردنش یه راه هوایی باز کردن -

یعنی من مردم و زنده شدم و چقدر از خدای خوبم تشکر کردم ، یعنی اگه بچه زیر دست من می مرد خدای نکرده یا چیزیش می شد کی می فهمید این تنگی شدید ساب گلوت داره ،، کی می فهمید ؟همه جا می پیچید که رزیدنت سال سههههههه اومد بچه ی سالم رو اینتوبه کنه ، نتونست ، بچه مرد ،،، وای وای بچه فقط کروپ داشت ، کشتش ،

وای خدایا

یعنی شب که رفتم تو پاویون چشم م رو می بستم قیافه سیاه بچه می اومد جلوی چشم و لبای کبودش

خدایا شکرت

ولی از اون روز همینجور یه استرس مزمنی مونده تو دلم ، تپش قلبم بهتر نمیشه

یعنی انقدر که من خداروشکر کردم

حالا دکتر نون می گه چیه بابا هر نه ماه یه همچین استرسی باید بکشی

ولی این استرس خیلی وحشتناک بود واقعا دو سال از عمرم کم شد ،

خدارو شکر که به خیر گذشت

شغله داریم ؟ولی دوسش دارم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 145 ،
2015-07-18

سعی کردم اینستا گرام و تلگرام رو کمتر کنم، وایبرم رو که کلا حذف کردم،

تازگی ها رو آوردم به همون کتاب خوندن های قدیمی، چند تا کتاب داستان خوندم ، کتاب های جدید ی که خوندم بیوه کشی. نوشته یوسف علی خانی و من پیش از تو از جوجو مویز و کتاب جدید بلقیس سلیمانی من از گورانی ها می ترسم بود که از هر سه تاشون خوشم اومد، یه کتاب هم از سپیده شاملو گرفتم سرخی من از تو که تا سی چهل صفحه خوندم جذبم نکرد گذاشتمش کنار کتاب قبلیش هم انگار گفته بودی لیلی هم همین کار رو با من کرد ها ولی ادب نشدم که!!!!!

.یه روز رفتم انقلاب و از یه دستفروش کتاب خریدم دونه ای دوتومن از همین دست دوم ها، البته چندان کتابای توپی نبود ولی آنقدر اون روز من انرژی داشتم، آنقدر انرژی داشتم که نگو، اصلا از خوشحالی داشتم می مردم

خدایا شفا بده مردم با چه چیزایی شاد می شن ما با چی، خدایا منو بکش!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 140 ،

حال من خوب نمیشه،

نه با الکل نه قرصی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 144 ،
2015-07-20

-زنک حقیر بدبخت عقده ای جو زده !

(اینا خطاب به خودم بود )

واقعا انسان بی سروپایی هستی ،حقشه خدا یه زهرچشم نشونت بده خاک تو سر

- خدایا ببخشید


*********

"دور " سرد شده ، اومدم فن کویل رو خاموش کردم ، سویی شرت پوشیدم و رفتم زیر پتو ،،صدای باد میاد ۰

********

اومدم دیدم " یو " جان ، احتمالا کار خودش بود ، یخچال اتاقم رو برام تمیز کرده برق انداخته ، عاشقتم یو ، آخه گفته بود بعد عید میام تمیزش کنم ، فکر نمی کردم انقدر برق بندازه


***********

برم بخوابم که فردا کلی کار هست

بایستک !( اوا خیلی وقت بود نگفته بودم بایستک !)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 127 ،
2015-07-25

باز نوازنده ی دوره گرد می نوازد در کوچه و صدایش می آید که دوستش دارم.... دوست دارم صدای این موسیقی را، بهم آرامش میدهد، فارغ از همه ی پستی ها و بلندی ها و زشتی ها و بدی های روزگار، یعنی زندگی هنوز وجود دارد.... بیا دمی گوش به آوای من بده

امروز سوم مرداده، دو سال گذشت ازون روز نحس، ازون روز لعنتی

نمی خوام یادم بیاد، نمی خوام،،،،،،

فقط امروز سوم مرداده و داغ بزرگی تو دلم که هیچ آبی سردش نمی کنه، یه تیکه ی قلبم دیگه نیست، دیگه نیست، دیگه نیست

و من هم نیستم آن دختر دو سال پیش، دیگه نیستم

دیگه هیچ کس اون جور منو دوست نداره، هیچ کس برام دل نمی سوزونه

هیچ کس

سو م مرداد لعنتی، شش مرداد لعنتی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 146 ،
2015-08-16

اومدم طرح یک ماهه اطراف "دور "، اسمشو می ذارم ماهی ۰۰۰ خیلی کوچیکه اصلا نمی دونم واسه همچین جایی چرا بیمارستان ساختن آخه ؟

خلاصه که امروز عصر هوس چیپس و پفک کردم ناجور ، یعنی در حدی که همون موقع باید بهم شوری می رسید ، از بیمارستانش اومده بودن برگه ی ریکاوری مریض رو مهر بزنم ، راننده بهم گفت خانم دکتر جایی می خوای بری ؟خواستم باهاش برم ها ، روم نشد واسه خوردنی موردنی باهاش برم ،گفتم نه مرسی ، اون که رفت خودم رفتم برم بیرون ۰ خداشاهده ، ۱۰ قدم پامو از حیاط پانسیون نذاشتم بیرون دیدم جو یه طوریه، برگشتم ، محیط کوچیک ، منم آدم جدید ، ساعت هفت عصر تابستون ، مغازه ها نیمه بسته ، کرکره ها پایین کشیده دو سه تا جوون جلو در یه مغازه نشسته بودن ، تک و توک ماشین و موتور رد میشد که اونم آدمای توش همچین سرتاپامو با تعجب نگاه می کردن مه پشیمون شدم و قدم یازدهم رو به سمت پانسیون کج کردم و برگشتم .....

ولی من نمی دونم من فردا صبح می رم ، من حداقل یه چس فیلی چیزی باید بهم برسه ، روانم پریش میشه بی تنقلات ، خودمم همش واسه خودم شکلات آب نبات آورده بودم ، ولی دلم اونا رو نمی خواد

کلی هم کتاب آوردم که بخونم ،،، هوراااااا

البته یه مقاله هم هست که باید بنویسم ،،، ایییییشششششش

فعلا بایستک




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 134 ،
2015-08-16

اه اه آب این شهر چرا این مزه ایه آخه ؟آبش ترشه !به خدا جدی می گم ده بار کتری رو شستم حتی وقتی آب جوش میاد هم یه مزه ای می ده و در راستای پست قبلی که نتونستم برم خرید دارم در مصرف آب صرفه جویی می کنم و نمی خوام زیاد آب معدنی هامو استفاده کنم ، والا شهر نیست به قرآن دهه ،


در راستای صحبت با خانم دکتر متخصص زنان این شهر دریافتم که به سرعت باید برای بچه اقدام کنم چون ممکنه منو به علت اینکه بچه ندارم واسه طرح ضریب کا بفرستن یه همچین جایی ، والا همینجوریش که من الان سه سال کامله از خونه و زندگی دور افتادم چه برسه دوباره یه دو سه سال دیگه و صد در صد این بار که دیگه مرکز استان نمی فرستن می فرستن یه جایی مثل ماهی !خدا رحم کنه ،

خانم دکتر می گفت اونم از امتیاز متاهلی برخوردار بوده ولی چون بچه نداشته و بقیه بچه داشتن اینو می فرستن جای دور تری و بقیه جاهای بهتری گیرشون میاد

اوف یه لحظه استرس گرفتم از کارای هیجانی و اجباری بدم میاد هرچند که تا الانشم کلی دیر شده و باید به فکر می بودم ولی نمی دونم چرا فکر کردن به این موضوع بهم استرس می ده

من بچه خیلی دوس دارم ولی شرایط درست و درمونی ندارم ، من اینجا ، خونه ام اونجا ، سال دیگه استرس امتحان برد ، دفاع ،

نمی دونم خدایا خودت کمک کن




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 127 ،
2015-08-17

ناهار امروز در بیمارستان شهر ماهی ، ماهی بود . یعنی سبزی پلو با ماهی . و از آنجا که بنده عاشق ماهی می باشم با کمال میل در حال صرف غذا بودم که نکاتی یادم آمد من جمله اینکه چند وقت پیش یک بچه آورده بودند که در حوض ؟استخر ؟ماهی غرق شده بود ، آن هم از اهالی همین شهر ماهی بود ، اوه اوه ، و هی می خواستم ماهی جان را نخورم چون هی تصور استخر ماهی با بچه داخلش می امد جلو چشمم ولی نمی توانستم نخورم ، و هی داشتم توی ذهنم حساب و کتاب می کردم که عمر ماهی ها چقدر است و آن بچه را کی آورده بودند ؟دو سه ماه پیش و هر طور حساب می کردم این ماهی همان ماهی باید می بود که در همان استخر وجود داشت که پسرک غرق شده لود ، اما در نهایت سرم را تکان می دادم و با دستم ابرهای دور سرم را پاک می کردم و یک قاشق دیگر پلو ماهی بر می داشتم و فکر می کردم که اه ، عجب خنگی ام ، وقتی تکنسین گفت من شما را جایی دیده ام ، چرا گفتم نه ؟خب این همان تکنسینی بود که با بچه آمده بود اعزام و من هم آنجا بودم که یهو وسط PICU بدون هماهنگی قبلی سبز شدند ۰۰۰ آره آره خودش بود و باز بچه آمد جلوی چشمم ، آره خودش بود ، همان تکنسین بود ، و باز یک قاشق دیگر پلو ماهی ، که می گفت ۵۵ دقیقه بچه را احیا کردیم و بچه ده دقیقه توی آب افتاده بود و بیست دقیقه هم طول کشیده بود تا به بیمارستان برسد و من توی دلم گفتم عجب CPR ی ، البته که بچه خیلی هایپوکسی ( بی اکسیژنی ) کشیده بود ولی به خانم تکنسین گفتم انشا اله بر می گردد _ باز هم یک قاشق دیگر _ آره خودش بود ، خود خودشان بودند .و چه بچه ی نازی هم بود ، چقدر حیف شده بود . و باز یک قاشق دیگر که از بس به جای ماهی حرص خوردیم ، قاشق را گذاشتی ما نفگذاشتیم کنار و نفهمیدیم که چه خوردیم از بس به ماهی و ماهی ها فکر کردیم ،




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 140 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3152
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 7
  • بازدید این ماه : 14
  • تعداد نظرات : 2
  • تعداد کل پست ها : 9
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه